بنام فروزنده ماه و ناهید و مهر !
ایشان کپسول اکسیژن است یکی از بهترین رفقای من :

اهل تهران خ رودکی می باشد اولین بار در سال ۱۳۶۶ دو سال بعد از شیمیایی شدنم با هم آشنا شدیم،همان موقع نامش را به جناب هوا تغییر دادم.
در این مدت با جناب هــوا مسافرتها رفتیم ، شب نشینی ها و گفتگو ها کردیم. باهم به خواستگاری رفتیم،در مراسم عروسی کنار داماد یعنی خودم نشسته بود،در ایران کلی باهم سفر کردیم، به مراسم ختم مادرم که از شنیدن سرفه های پسرش دق کرد و پدرم که این آخری ها فقط تلفنی با هم حرف می زدیم چون دلش را نداشت که فرزند را همیشه بیمار ببیند، رفتیم.
باهم سه با در سوئد وقت تولد بچه ها به بیمارستان برای دیدن رویشان رفتیم،خلاصه در کــنار یــکدیگر کلی... هم غم دیدیم... و هم صفا کردیم .
حقیقتا من در این بیست و خورده ای سال بدی از او ندیدم. و بر عکس تا دیدم خوبی بوده ،یکی از خوبیهایش سنگ صبوری اوست بارها برایش درد دل کردم، بارها کنارش نشستم وگریه کردم،خلاصه همه جوره یار غار است .
فقط یک ایراد دارد و آن اینکه حرف نمی زند.
چون خیلی دوست تر میداشتم که نظر او را در مورد خودم و زندگیم و دنیای خودمان بدانم.حیف
سبز باشید و آفتابی
امــا سلام